تبلیغات
¤*• دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم ¤*•

¤*• دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم ¤*•

مامان قشنگم منو "ماهی" صدا می کنه. آرزوم شادی همه ی آدماست...

ای بابا!!

آقا یه طومار براتون نوشتم با اپ میهن بلاگ فرستادم بعد دیدم فقط پاراگراف اولش ارسال شده! تو روحش!



+ نوشته شده در شنبه 13 آبان 1396 ساعت 01:35 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | نظرات()


این روزها...

سلام 
امیدوارم خوب و خوش باشین
ماهم خوبیم خداروشکر. مشغول کار و زندگی و بچه داری 
حدود یکماه خانواده مانی مهمون ما بودن  
اول مامان و خواهرش اومدن و دوسه هفته بعدش باباش اومد
دوسه روز آخرم برادرش از تهران اومد و دورهم بودیم
البته منکه مهمونداری نکردم! صبح تا عصر که سرکار بودم خودشون آشپزی میکردن به همراه پرستار پسرم و خونه رو تمیز میکردن و عصراهم میومدم خونه پسرمو نگه میداشتن من استراحت کنم!
ایام خوشی بود خلاصه. ولی دیگه بعد یکماه رفتن. درواقع اومده بودن کمک من و اینکه پسرطلا کم کم به پرستارش عادت کنه...
خداروشکر پسرطلا با پرستارش راحته بااینکه از غریبه ها غریبی میکنه ولی از پرستارش از همون اول زیاد غریبی نکرد 
سرکار هم خوبه خدا بهترین همکار دنیا و بهترین مدیر دنیارو نصیبم کرده واقعا مثل سه تا دوستیم باهم خیلی بهمون خوش میگذره خداروشکررررر
تا خانواده شوهر اینجا بودن جشن تولد یکسالگی پسرمم گرفتیم که خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت جای همگی خالی

اتفاقات جالب زیاد می افته برام چه تو خونه چه محل کارم ولی متاسفانه فرصت نمیشه بیام بنویسم
گرچه که اصلا بخاطر ثبت همین لحظات بود که برگشتم سراغ وبلاگم دوباره..
حالا انشالله سعی میکنم زود به زود سر بزنم
دوستای قدیمی بیاااااین دلم براتون تنگ شدهههه

امیدوارم همگی شاد و سلامت باشید


+ نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1396 ساعت 04:57 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش()


آنچه این چندسال بر ما گذشت...

سلام دوستای عزیزم
امیدوارم هرکسی اینجارو میخونه سلامت و شاد باشه

یه مروری میکنم به اتفاقات این چندسال که غایب بودم...

آخرین پست وبلاگ مربوط میشه به مرداد چهارسال پیش
همونطور که خوندین اون روزا مانی یه آزمون استخدامی داده بود که خداروشکر قبول شد و از داروسازی و دبیری جدا شد و رفت تو شرکت جدید که دولتی بود و مشغول کار شد. خداروشکر خیلی زود تونستیم صاحب خونه و ماشین بشیم. (البته خونمون خیلی نقلی و کوچولوئه دادیم اجاره و خودمون نزدیکی مامان مستاجریم.) ولی خب برای ما که از صفر شروع کردیم بد نبود...

دی ماه 94 بود که منم برای شرکتشون درخواست و رزومه دادم.. خیلی دلم میخواست تو یه شرکت درست و حسابی دوباره مشغول بشم. ازم آزمون مترجمی کتبی و شفاهی گرفتن و چند سری مصاحبه دادم و کم کم کارا داشت پیش میرفت که ناگهان!!! 
فهمیدیم که بعلهههه!! یه مسافر کوچولو توی راه داریم  
برای همینم دیگه پروسه ی کار رو معلق گذاشتیم چون اوایل بارداریم استراحت مطلق بودم و نباید فعالیت میکردم. البته همون موقع هم شاغل بودم و تو دوتا مدرسه نمونه دولتی تدریس میکردم. ترمم که تموم شد دیگه نرفتم.

دوران بارداری خیلی شیرین و خوب و آرومی رو تجربه کردم خداروشکر. انشالله قسمت همه آرزومندانش بشه. 
6ماهم که بود خواهری عقد کرد. 
برای شهریور ماه هم قرار عروسی گذاشتن که ماه به دنیا اومدن نی نی بود. 

دکتر نازنینم برای روز 8شهریور بهم وقت زایمان داد و صبح روز هشتم شهریور ماه 1395 پسرکوچولوی نازم در بیمارستان سعدی اصفهان ساعت 9صبح به دنیا اومد و زندگیمون رو پر از عشق و امید کرد..
وقتی هم که 12 روزش بود رفتیم جشن عروسی خاله ی خوشگلش. بااینکه پسرم خیلی کوچولو بود و نگرانش بودم بابت سر و صدا و باد کولر و بوی عطر و .. و خودمم هنوز حالم مساعد نبود ولی بسیار شب خوبی بود خیلی خوش گذشت و خواهر گلم زیباترین عروس دنیا بود و در لباس قشنگش میدرخشید...

ناگفته نماند پسرگلم آخر مجلس پی پی کرد

چندروز بعد از تولد نی نی خانواده مانی هم اومدن و تا عروسی خواهری بودن و بعدش رفتن. تو این مدت مامانش تمام زندگیمو مرتب کرد و شست و برق انداخت دستش درد نکنه خیلی کمک کرد. کمکهای اصلی هم که با مامان عزیزم بود و خواهری تازه عروسم. 
روزهای اول سخت بود برام. کم تجربه بودم و بدنم دردناک. ولی کم کم بهتر شدیم و تونستیم باهم کنار بیایم. 
الانم که پسرم اوج شیطنت و شیرینشه قربونش برم. 

انقدر غرق در بچه داری بودم و نمیفهمیدم روزام چطور شب میشه که پاک قضیه شاغل شدنمو فراموش کرده بودم. 

تااینکه از شرکت با مانی تماس گرفتن و گفتن مدیرعامل میخواد ببیندت!! مدیر عامل فقط دوروز درهفته از تهران میاد اینجا و پرسنل برای دیدنش از چندماه قبل باید نوبت بگیرن. ماخیلی تعجب کردیم و کنجکاو که ببینیم با مانی چیکار داره. فهمیدیم همون قضیه استخدام من بوده و جالب اینکه بعد از دوسال بدون اینکه ما اقدامی بکنیم خودشون خبرمون کردن.
البته بعد فهمیدیم همون فردی که تو بخش بازرگانی بامن مصاحبه کرد بازنشست شده و الان نیازمند نیروی زبانن و یاد ما کردن! 
بعد از دو تا مصاحبه دیگه و دیدار مجدد خودم با مدیرعامل بالاخره این ماجرا به سرانجام رسید و من استخدام شدم!

حالا نمیدونستم از استخدامم خوشحال باشم یا بابت دوری از نازنین پسرم ناراحت! خیلی با خودم کلنجار رفتم و مردد بودم ولی بالاخره با درنظر گرفتن همه جوانب موافقت کردم که برم. 
البته برای پسرطلا پرستار گرفتیم و مامان هم نزدیکه و بهشون سر میزنه و نظارت میکنه. 
امروز به همراه مانی رفتیم شرکت و مدارک مربوط به استخدامم رو دادم و باید از فردا صبح برم سرکار.

فردا اولین روز کاری منه. برام دعاکنید تو کارم موفق باشم و بتونم همه وظایفمو بخوبی انجام بدم


دوستتون دارم مراقب خودتون باشین تا به زودی

مانیای عزیزم و نوشا جان از دیدن کامنتاتون بی نهایت خوشحال و دلگرم شدم


+ نوشته شده در جمعه 30 تیر 1396 ساعت 02:32 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | نظرات()


برمیگردییییم :)

اوه اوه چه گردوخاکی!!
چش چشو نمیبینه

سلاااااام سلااااام صدتا سلام به روی ماه همه دوستای قدیمی و گل خودمممممم 
انشالله همگی خوب و خوش باشین
من برگشتم بعد از حدود چهااااار سااااال

خیلی اتفاقات تو زندگیم افتاد کلی خبر براتون دارم
نمیدونم کدوم دوستای عزیزم وبلاگمو میخونن و بهم سرمیزنن
ولی امیدوارم بازم مثل قدیما اینجا شلوغ و پر انرژی بشه

از دیدن پیامهای فنجونه عزیزم و مهندس بیسکوییت خور نازنینم خیلی خیلی خوشحال شدم کلی انرژی گرفتم باورم نمیشد بعد از چهارسال سکوت من کسی یاد وبلاگم باشه و اصلا وبلاگمو باز کنه!

خیلی دوستون دارم تااااا به زودی



+ نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر 1396 ساعت 06:16 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش()


گزارش جامع!

سلام دوستای گلم
واااااااای چقدر سر نزدم به وبلاگ!! 
آخرین پستی که نوشتم مربوط به تولد مانی بود.

آخر هفته ی بعدش رفتیم خونه ی نگار (جمعه بود) که شام از پیتزا پیتزا گرفتیم و البته دریافتیم که دیگه اون کیفیت سابق رو نداره. دوره ی لیسانس همیشه مشتریش بودیم... ضمن این که سه تا پیتزا سفارش دادیم که یکیش گوشت بود، دوستان بعد از یکساعت و نیم معطلی، چهارتا فرستادن که مخصوص و پپرونی بود! خعلی هم شیک! خیلی شب خوبی بود حسابی خوش گذشت جای دوستان خالی. ساعت 11 شب هم نگار و شوهرش مارو رسوندن خونمون. 
هفته ی آخر ماه رمضان هم رفتم تو کار خرید و خوشگلیزاسیون و انها که برای عید فطر بریم شیراز. مانی هم مرخصی گرفته بود. نمیدونم شما هم رسم دارین یا نه، اصفهان رسمه که روز 27 ماه رمضان برای تازه عروس کادو و افطاری میبرن. ما خودمون خیلی توی این رسم و رسومای عجیب غریب نیستیم! یکی از همکارای مانی اینو بهش گفته بود، مانی هم روز 27 رمضان گفت فردا افطاری میگیرم میام و شما چیزی درست نکنید. فرداشم من نوبت آرایشگاه داشتم اونجا هم خانوما داشتن پز مراسم هایی رو که 27 ام داشتن میدادن!! 

خلاصه فرداش مانی اومد با کبابی که برای افطار گرفته بود جاتون خالی و دو عدد حلقه ی طلا که کلی خوشحالم کرد چون دقیقا همون مدلی بود که قبلا ها براش توصیف کرده بودم (کاملا شبیه هم که توی دوتا انگشت کنار هم میندازن).  شب خوبی بود دور هم کلی خوش گذشت.


پنجشنبه صبح هم (17 مرداد) ساعت 6 صبح بلیت داشتیم واسه شیراز که البته برادرشم همراهمون بود. ساعت 12 و نیم ظهر رسیدیم و باباش اومد دنبالمون رفتیم خونه. مامانش بنده ی خدا زبون روزه ناهار مفصلی برامون تهیه دیده بود هرچی هم بهش گفتم بره توی اتاق خودم غذا رو میکشم نذاشت. بعد از ناهارم رفتیم استراحت کردیم و چند ساعتی خوابیدیم. شب حدود ساعت 9 شام خوردیم و یکساعت بعد هم رفتیم خونه ی داییش اینا شب نشینی. خانواده ی داییش مخصوصا عروس و زنداییش رو خیلی دوست دارم از همون اولین برخوردشون روز عقدمون خیلی ازشون خوشم اومد. اونا هم خیلی منو دوست دارن. رفتیم یکساعتی پیششون بودیم و از هر دری گفتیم و حدود ساعت 12 برگشتیم خونه و لالا..

فرداش هم که عید فطر بود (تبریک عرض مینماییم با تاخیر) که بهم عیدی لباس دوتا دادن و پول نقد. لباسهارا بسیار میدوستم! خوشرنگ و خوش مدل هستن. 
داداش بزرگش و خانومش و نی نی هفت ماهشون که ما ندیده بودیمشون برای ناهار ظهر عید اومدن و منم همون لحظه ای که نی نی رو دیدم کادوش رو گذاشتم تو دستش (سکه گرفته بودیم) که خیلی تشکر کردن و نی نی هم خیلی ناز بود ماشالا. بعد از ناهار هم دیگه ما حاضر شدیم و من و جاری و مادرشوهر و خواهر شوهر رفتیم مهمونی که برای دختر داییش که تازه عقد کرده بود قرار بود عیدی بیارن. از ساعت 4 تا 10 شب اونجا بودیم که خیلی خسته شدم و دلتنگ مانی! تازه وقتی دیگه مجلس خانوما تموم شد و داماد اومد یه سری حرکاتی زد ما کف کردیم همینطور با جاری و عروس دایی نشسته بودم به خنده و کلی فاز داد!! بعدم که دیگه شام الویه و سوپ درست کرده بودن آوردن که من چون مانی نبود اصلا نمیتونستم بخورم (بدون مانی سختمه غذا خوردن) که زنداییش هم فهمید و کلی باهام شوخی کرد و غذا هم برای آقایون تو خونه داد به مادرشوهرم آوردیم و دور هم خوردیم. جاری و برادر شوهر همون شب رفتن.

صبح فرداش جاری زنگید به مادر شوهر و گفت عصری بیاین بریم پارک و من غذا درست میکنم. تا ظهر تی وی میدیدم و خواهرشوهر براش گوشی جدید گرفتن خفنننننن (ایشون 10 سالشونه!!) و داشتم کار کردن باهاش رو یادش میدادم. همون روز قبل هم توی مجلس دختردایی مانی، مانی ازم خواست از مینا بخوام نتیجه ی یه آزمونی رو که داده بود ببینه و بهش بگیم. که خدارو شکر قبول شده بود و کلی شادمون کرد. عصری هم رفتیم خونه ی برادرشوهر و غذا و وسایل رو بار ماشینا کردن و رفتیم پارک. خیلی خوش گذشت به همراه جاری و برادرشوهر و مانی، چهارتایی والیبال زدیم رو کم کنی که خیلی چسبید بعد مدتها (گفته بودم مدال نقره ی والیبال دارم عایا؟؟ بهلهههههه ماهی خانومتون قهرمانی بوده واسه خودش)!! شام هم قلیه ماهی درست کرده بود که خوب شده بود (ولی به پای قلیه ماهی مامان نمیرسید)! هندونه و اینا هم خوردیم و حدود ساعت 12 بود خدافظی کردیم و برگشتیم. سر راه رفتیم هایپر استار و بستنی خریدیم و یه گشتی زدیم و دیگه برگشتیم خونه. خیلی زود هم رفتیم لالا..


یکشنبه 20 مرداد هم ساعت 4 بعد از ظهر بلیت برگشت داشتیم. از روزی که قرار بود بریم شیراز مانی میگفت یه رستوران هست حتما باید بریم کبابشو بخوریم خیلی عالیه! دیگه اون روز بعد از صبحانه وسایل باقیمونده رو جمع کردیم (چمدون رو شب قبلش برده بودیم خونه جاری که نخوایم با خودمون راه ببریم) و دیگه خدافظی کردیم و طبق معمول مادر شوهر موقع خدافظی اشکش در اومد بنده ی خدا! باباش تا نزدیک رستوران مارو رسوند و رفتیم رستوران که الحق غذاش واااااااقعا عالی بود خیلی زیاد چسبید! جاتون خالی. بعدم رفتیم عرقیات خریدیم برای خونه و ررفتیم خونه ی جاری. شوهرش که سر کار بود. خودش برامون هندونه آوررد و ازمون پذیرایی کرد و سه و نیم بود از خودش و نی نیش خدافظی کردیم و رفتیم ترمینال. اتوبوس ساعت 4 حرکت کرد و تو راه کلی خوش گذشت بهمون. مانی یه فن جدید اختراع کرده بود که من از خنده قهقهه میزدم تو اتوبوس آبروم رفت! بعدا یادم بیارید بگم چی بوده الان مانی قراره بیاد وقتم کمه. شب ساعت 11 رسیدیم و یه تاکسی گرفتیم رفتیم خونه.

خواهری اینا برای عید از تهران اومده بودن و شوهرش بعد از تعطیلی رفته بود و خودش  و دوقلوهاش مونده بودن. کلی ذوق کردن از دیدن خاله ماهی و عمو مانی. با وجود خستگی کلی باهاشون بازی کردیم.

پنجشنبه (24 مرداد) هم خواهری براشون جشن تولد شیش سالگیشون رو گرفت که حدود 20 نفر هم مهمون داشتیم و خیلی خوش گذشت. بعد اگر فرصت شد عکسهارو میذارم. 

مانی هم روز جمعه عیدی خودش رو بهم داد. یه رینگ طلای ساده که همیشه عاشقش بودم!

+ این دفعه مامان و باباش خیلی اصرار میکردن که تا آخر تابستون عروسی کنیم. به من میگفتن با مامانت برین دنبال خونه شما که به شهر وارد ترین و زودتر برین زیر یه سقف. ولی من خیلی سختمه با وجود پایان نامه بخوام عروسی کنم مانی هم نظرش همینه... دعا کنین زودتر پایان نامه م تموم بشه .. من خودم برای عروسی هیچ عجله ای ندارم اما خانوادش به خاطر تنهایی مانی و وضعیت قلب پدرش خیلی اصرار دارن..

دوستتون دارم مراقب خودتون باشین تا به زودی...


+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 03:14 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : تولد با تاخیر + استعفا+ چاپ کتاب!

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 01:01 ق.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : 3> تولدت مبارک عشق بی همتای من 3>

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر 1392 ساعت 10:32 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : پیام اضطراری!

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر 1392 ساعت 11:41 ق.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : سفرنامه شمال2 (رمز همیشگی) !

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1392 ساعت 09:14 ق.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : سفرنامه شمال-1

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1392 ساعت 07:15 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()