تبلیغات
¤*• دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم ¤*•

¤*• دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم ¤*•

مامان قشنگم منو "ماهی" صدا می کنه. آرزوم شادی همه ی آدماست...

گزارش جامع!

سلام دوستای گلم
واااااااای چقدر سر نزدم به وبلاگ!! 
آخرین پستی که نوشتم مربوط به تولد مانی بود.

آخر هفته ی بعدش رفتیم خونه ی نگار (جمعه بود) که شام از پیتزا پیتزا گرفتیم و البته دریافتیم که دیگه اون کیفیت سابق رو نداره. دوره ی لیسانس همیشه مشتریش بودیم... ضمن این که سه تا پیتزا سفارش دادیم که یکیش گوشت بود، دوستان بعد از یکساعت و نیم معطلی، چهارتا فرستادن که مخصوص و پپرونی بود! خعلی هم شیک! خیلی شب خوبی بود حسابی خوش گذشت جای دوستان خالی. ساعت 11 شب هم نگار و شوهرش مارو رسوندن خونمون. 
هفته ی آخر ماه رمضان هم رفتم تو کار خرید و خوشگلیزاسیون و انها که برای عید فطر بریم شیراز. مانی هم مرخصی گرفته بود. نمیدونم شما هم رسم دارین یا نه، اصفهان رسمه که روز 27 ماه رمضان برای تازه عروس کادو و افطاری میبرن. ما خودمون خیلی توی این رسم و رسومای عجیب غریب نیستیم! یکی از همکارای مانی اینو بهش گفته بود، مانی هم روز 27 رمضان گفت فردا افطاری میگیرم میام و شما چیزی درست نکنید. فرداشم من نوبت آرایشگاه داشتم اونجا هم خانوما داشتن پز مراسم هایی رو که 27 ام داشتن میدادن!! 

خلاصه فرداش مانی اومد با کبابی که برای افطار گرفته بود جاتون خالی و دو عدد حلقه ی طلا که کلی خوشحالم کرد چون دقیقا همون مدلی بود که قبلا ها براش توصیف کرده بودم (کاملا شبیه هم که توی دوتا انگشت کنار هم میندازن).  شب خوبی بود دور هم کلی خوش گذشت.


پنجشنبه صبح هم (17 مرداد) ساعت 6 صبح بلیت داشتیم واسه شیراز که البته برادرشم همراهمون بود. ساعت 12 و نیم ظهر رسیدیم و باباش اومد دنبالمون رفتیم خونه. مامانش بنده ی خدا زبون روزه ناهار مفصلی برامون تهیه دیده بود هرچی هم بهش گفتم بره توی اتاق خودم غذا رو میکشم نذاشت. بعد از ناهارم رفتیم استراحت کردیم و چند ساعتی خوابیدیم. شب حدود ساعت 9 شام خوردیم و یکساعت بعد هم رفتیم خونه ی داییش اینا شب نشینی. خانواده ی داییش مخصوصا عروس و زنداییش رو خیلی دوست دارم از همون اولین برخوردشون روز عقدمون خیلی ازشون خوشم اومد. اونا هم خیلی منو دوست دارن. رفتیم یکساعتی پیششون بودیم و از هر دری گفتیم و حدود ساعت 12 برگشتیم خونه و لالا..

فرداش هم که عید فطر بود (تبریک عرض مینماییم با تاخیر) که بهم عیدی لباس دوتا دادن و پول نقد. لباسهارا بسیار میدوستم! خوشرنگ و خوش مدل هستن. 
داداش بزرگش و خانومش و نی نی هفت ماهشون که ما ندیده بودیمشون برای ناهار ظهر عید اومدن و منم همون لحظه ای که نی نی رو دیدم کادوش رو گذاشتم تو دستش (سکه گرفته بودیم) که خیلی تشکر کردن و نی نی هم خیلی ناز بود ماشالا. بعد از ناهار هم دیگه ما حاضر شدیم و من و جاری و مادرشوهر و خواهر شوهر رفتیم مهمونی که برای دختر داییش که تازه عقد کرده بود قرار بود عیدی بیارن. از ساعت 4 تا 10 شب اونجا بودیم که خیلی خسته شدم و دلتنگ مانی! تازه وقتی دیگه مجلس خانوما تموم شد و داماد اومد یه سری حرکاتی زد ما کف کردیم همینطور با جاری و عروس دایی نشسته بودم به خنده و کلی فاز داد!! بعدم که دیگه شام الویه و سوپ درست کرده بودن آوردن که من چون مانی نبود اصلا نمیتونستم بخورم (بدون مانی سختمه غذا خوردن) که زنداییش هم فهمید و کلی باهام شوخی کرد و غذا هم برای آقایون تو خونه داد به مادرشوهرم آوردیم و دور هم خوردیم. جاری و برادر شوهر همون شب رفتن.

صبح فرداش جاری زنگید به مادر شوهر و گفت عصری بیاین بریم پارک و من غذا درست میکنم. تا ظهر تی وی میدیدم و خواهرشوهر براش گوشی جدید گرفتن خفنننننن (ایشون 10 سالشونه!!) و داشتم کار کردن باهاش رو یادش میدادم. همون روز قبل هم توی مجلس دختردایی مانی، مانی ازم خواست از مینا بخوام نتیجه ی یه آزمونی رو که داده بود ببینه و بهش بگیم. که خدارو شکر قبول شده بود و کلی شادمون کرد. عصری هم رفتیم خونه ی برادرشوهر و غذا و وسایل رو بار ماشینا کردن و رفتیم پارک. خیلی خوش گذشت به همراه جاری و برادرشوهر و مانی، چهارتایی والیبال زدیم رو کم کنی که خیلی چسبید بعد مدتها (گفته بودم مدال نقره ی والیبال دارم عایا؟؟ بهلهههههه ماهی خانومتون قهرمانی بوده واسه خودش)!! شام هم قلیه ماهی درست کرده بود که خوب شده بود (ولی به پای قلیه ماهی مامان نمیرسید)! هندونه و اینا هم خوردیم و حدود ساعت 12 بود خدافظی کردیم و برگشتیم. سر راه رفتیم هایپر استار و بستنی خریدیم و یه گشتی زدیم و دیگه برگشتیم خونه. خیلی زود هم رفتیم لالا..


یکشنبه 20 مرداد هم ساعت 4 بعد از ظهر بلیت برگشت داشتیم. از روزی که قرار بود بریم شیراز مانی میگفت یه رستوران هست حتما باید بریم کبابشو بخوریم خیلی عالیه! دیگه اون روز بعد از صبحانه وسایل باقیمونده رو جمع کردیم (چمدون رو شب قبلش برده بودیم خونه جاری که نخوایم با خودمون راه ببریم) و دیگه خدافظی کردیم و طبق معمول مادر شوهر موقع خدافظی اشکش در اومد بنده ی خدا! باباش تا نزدیک رستوران مارو رسوند و رفتیم رستوران که الحق غذاش واااااااقعا عالی بود خیلی زیاد چسبید! جاتون خالی. بعدم رفتیم عرقیات خریدیم برای خونه و ررفتیم خونه ی جاری. شوهرش که سر کار بود. خودش برامون هندونه آوررد و ازمون پذیرایی کرد و سه و نیم بود از خودش و نی نیش خدافظی کردیم و رفتیم ترمینال. اتوبوس ساعت 4 حرکت کرد و تو راه کلی خوش گذشت بهمون. مانی یه فن جدید اختراع کرده بود که من از خنده قهقهه میزدم تو اتوبوس آبروم رفت! بعدا یادم بیارید بگم چی بوده الان مانی قراره بیاد وقتم کمه. شب ساعت 11 رسیدیم و یه تاکسی گرفتیم رفتیم خونه.

خواهری اینا برای عید از تهران اومده بودن و شوهرش بعد از تعطیلی رفته بود و خودش  و دوقلوهاش مونده بودن. کلی ذوق کردن از دیدن خاله ماهی و عمو مانی. با وجود خستگی کلی باهاشون بازی کردیم.

پنجشنبه (24 مرداد) هم خواهری براشون جشن تولد شیش سالگیشون رو گرفت که حدود 20 نفر هم مهمون داشتیم و خیلی خوش گذشت. بعد اگر فرصت شد عکسهارو میذارم. 

مانی هم روز جمعه عیدی خودش رو بهم داد. یه رینگ طلای ساده که همیشه عاشقش بودم!

+ این دفعه مامان و باباش خیلی اصرار میکردن که تا آخر تابستون عروسی کنیم. به من میگفتن با مامانت برین دنبال خونه شما که به شهر وارد ترین و زودتر برین زیر یه سقف. ولی من خیلی سختمه با وجود پایان نامه بخوام عروسی کنم مانی هم نظرش همینه... دعا کنین زودتر پایان نامه م تموم بشه .. من خودم برای عروسی هیچ عجله ای ندارم اما خانوادش به خاطر تنهایی مانی و وضعیت قلب پدرش خیلی اصرار دارن..

دوستتون دارم مراقب خودتون باشین تا به زودی...


+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 02:14 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : تولد با تاخیر + استعفا+ چاپ کتاب!

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 12:01 ق.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : 3> تولدت مبارک عشق بی همتای من 3>

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر 1392 ساعت 09:32 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : پیام اضطراری!

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر 1392 ساعت 10:41 ق.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : سفرنامه شمال2 (رمز همیشگی) !

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد 1392 ساعت 08:14 ق.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : سفرنامه شمال-1

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد 1392 ساعت 06:15 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : اومدم با یه عالمه عکس! :)

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در جمعه 10 خرداد 1392 ساعت 05:59 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()


مطلب رمز دار : بـــعـــلــه خلاصه!!

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 ساعت 06:00 ق.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟؟()


مطلب رمز دار : روزت مبارک زیباترین شاهکار آفرینش :-*

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 ساعت 08:04 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟()


مطلب رمز دار : گزارشی کوتاه!

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 ساعت 09:26 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | فرمایش؟؟()