¤*• دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم ¤*•
مامان قشنگم منو "ماهی" صدا می کنه. آرزوم شادی همه ی آدماست...
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته!
بی هیچ حاشیه ای میریم سر اصل مطلب!
مواد لازم جهت تهیه ی ژله شبیه نیمرو:
شیر سفید!!
: یک تا یک و نیم لیوان
ژله آلوئه ورا برای سفیده: یک بسته (طعمش مهم نیست بی رنگ یا سفید بودنش مهمه)
ژله ی پرتقال برای زرده: چند قاشق! (زرده کوچولوئه خب!)
چنانچه ژله ی آلوئه ورا در دسترس نبود:
پودر ژلاتین: سه قاشق غذاخوری
شکر: بسته به ذائقه خودتون. من به اندازه ی پودر ژلاتین شکر ریختم
چنانچه مایل بودین: آبمیوه بدون رنگ
خب! برای سفیده:
ژله ی آلوئه ورا رو با نصف کمتری لیوان آب درست می کنید و به جای آب سرد یک لیوان تا یک و نیم لیوان شیر میریزین. میذارین توی ظرف خودش بمونه مرتب هم میزنید که خنک بشه. وقتی خنک شد کف یه سینی رو خیلی خیلی کم چرب می کنید (من نکردم) که ژله بهش نچسبه. ژله ی سفید مایع رو میریزید توی سینی بطوری که یه لایه با قطر مناسب (به اندازه سفیده ی نیمرو) تشکیل بشه. اینو شوتش میکنین توی یخچال تا خودش رو بگیره و سفت بشه.
چنانچه آلوئه ورا یافت نشد:
یه لیوان آب رو می ذارید جوش بیاد بعد پودر ژلاتین میریزید داخلش (حدودا دوقاشق کافیه که زیاد سفت نشه) تند تند هم میزنید تا ژلاتین خوب حل و یکنواخت بشه.شکر رو هم اضافه می کنید و هم میزنید. چنانچه در نهایت ژلاتین گوله شد وقتی بریزین کف سینی به راحتی برداشته میشه. زود از روی شعله بردارید و شیر رو بهش اضافه کنید. شیر هم دمای آشپزخونه باشه و زیاد سرد نباشه. برای طعم دادن بهش میتونید از آبمیوه ی بی رنگ یا اسانس استفاده کنین. اینو هم باید بذارین خنک بشه بعد بریزین توی سینی.
میریم سراغ زرده ی تخم مرغ.
کمی آب جوش میاریم (کمتر از یک لیوان) و دو-سه قاشق غذاخوری از ژله ی پرتقال رو میریزید داخلش و هم میزنید تا یکنواخت بشه. بعد کمی شیر بهش اضافه می کنید که زیادی شیشه ای نباشه و کمی کدر بشه. بعد میریزید داخل هر قالبی که دایره یا نیم دایره باشه و میذارید توی جاتخم مرغی یخچال که خوب وایسه. من قالب شبیه تخم مرغ داشتم ولی می تونید از درب اسپری یا ژل مو یا هرچیزی که گردالو باشه استفاده کنید. به شرطی که قبلش خوب با آب و سرکه بشورید که هم بوش بره هم تمیز بشه. توجه کنید که حتی الامکان شبیه نیم دایره باشه قالبتون که زرده قشنگ در بیاد. توی بعضی دستورا می گن از جاتخم مرغی یخچال به عنوان قالب استفاده کنید که من این کار رو نکردم به نظرم هرچی بشوریم ته تهش بوی تخم مرغ میده وامونده! حالا بو هم نداره ها! حس تخم مرغ رو داره به هر حال!
تازشم جاتخم مرغی ما کفش صاف بود نه گرد!
وقتی ژله سفیده بست طرح نیمرو برش میزنین (تو همون مایه هایی که من برش زدم) و بعدش با احتیاط بر میدارین که کف سینی نچسبیده باشه و زحماتتون به فنا نره!
من با کفگیر برداشتم که وسطش خم نشه بشکنه
. میذاریمش توی ظرف مورد نظر، و میریم سراغ قالب زرده و با احتیاط از توی قالب درش میاریم. میذاریمش وسط سفیده و مهمونامون رو سورپرایز می کنیم!

همین!
پ.ن1:
من زیاد توضیح دادم وگرنه دو سوته آماده میشه فکر نکنین سخته یا طولانیه ها!
من چون معلمم کلا عادتمه پرحرفی!
از اینکه توی کامنت های پست قبل حال مانی رو پرسیدید بسیـــــــــــــار ممنونم
. اینجاس که شاعر میگه "صدتا دوست راس راسکی گاهی یه دوست مجازی هم نمیشه"
(حالا شاعرش کیه بماند!)
مانی خوبه اوضاعش بد نیست. فقط پدرش گاهی درد داره که خب بعد عمل طبیعیه. الانم تهرانن تا بخیه هاش رو بکشه. ما همیشه محتاج دعاهای شما هستیم عزیزان دلم..
حالا امروز هم به یه مناسبت خاص عکسشو توی یکی از سایت ها گذاشته بودن کلی کیف کردم وقتی بهم گفت رفتم کلی تماشا کردم عکس خوشگلشو! 
پ.ن2:
امروز یه خانومه (دارای اضافه وزن شدید) تو باشگاه بهم میگه
"شما با ورزش لاغر شدین یا همین مدلی بودین؟"
گفتم "نه همین مدلی بودم ورزش رو بعد از یه وقفه ی طولانی دوباره شروع کردم". 
گفت"هیکلت که خوبه واسه چی میای؟"
گفتم"واسه سلامتی و تندرستی. ضمن اینکه واقعا روحیه م شاد میشه بعد ورزش".
گفت "برو بابا!!" بعدم راهشو کشید رفت!!!!
پ.ن3:
همون زمان که عمه ی اینترنت فصل جفتگیریش شده بود
سایت پیکوفایل باز نمیشد برای همین عکسهای پست قبل رو روی یه سرور دیگه آپلود کردم که خیلی هاتون باهاش مشکل داشتین و نتونستین ببینین. عکسهارو دوباره آپلود کردم و گذاشتم برای جیگرایی که ندیدن.
پ.ن4:
انقده دوستون دارمممممممممم
برید ادامه هم یه عکس ببینین و برین دنبال کار و زندگیتون!
بـچـلــــــــون!
سلام خوشگلای جیگر طلا
کنکوری های عزیز خسته نباشین از کنکور. امیدوارم به اندازه ی زحمتتون نتیجه بگیرید..
امروز یک کلاس بیشتر نداشتیم از 8 تا 9.5
و قرار بود بعدش مینا بیاد خونمون
. هردوتامون کلی انرجی داشتیم! دیگه بعد از کلاس کمی با استاد گپ زدیم و خندیدیم
و بعدشم رفتیم سایت (کافی نت دانشکده) تا من یه فایل از همکلاسیم بگیرم و بریم. توی سایت واسه خودم ول میگشتم بین دوستام و سر سیستم های خوب دعوامون بود
که یهو دیدم زهره صدام کرد! زهره که یادتون میاد؟
همون دوست شیرازیم که عشق من و مانی رو پیش بینی کرده بود!!
شاخ در آوردم!
آخه اون دیگه دانشگاه کلاس نداره. توی امتحانای فاینال ترم گذشته هم یه عمل سختی انجام داده بود و قرار بود با پدیده بریم عیادتش
که فوت عمه پیش اومد و ما رفتیم مشهد و پدیده هم برای شروع کلاسهاش رفت تهران و خلاصه نشد ما بریم عیادت
. دیگه خیلی خوشحال شدیم من و مینا از دیدن زهره
و احوالشو پرسیدم و دیدم شدیدا با ایمیل یاهو و فیل. تر شـ.ـکن درگیره
بهش مژده دادم که از دیشب کلا همه چی قطعه و شکر خدا دیگه هیچکدوممون به فسق و فجور و جنایت آلوده نخواهیم شد!
کلی حالش گرفته شد و گفت پس برم خونه! منم دندونام برق زد
گفتم باریکلا پس من و مینا هم باهات میایم. وقتی سوار شدیم بهش اصرار کردم که اونم بیاد خونه اما گفت حالم مساعد نیست نمیتونم (جای بخیه هاش عفونت کرده)
منم دیگه اصرار نکردم که معذب نباشه.
وقتی رسیدیم به انتهای مسیر مشترک، یکربعی سه تایی صحبت کردیم و بازم دعوتش کردم که هروقت دوست داشت بیاد خونمون. بعدم خدافظی کردیم
و من و مینا به پیشنهاد من کمی پیاده روی کردیم و گپ زدیم ولی چون خیلی سرد بود
بیخیال شدیم و با ماشین رفتیم نزدیک خونه هم چندتا فروشگاه لباس هست رفتیم یه چرخی زدیم و دوتا سارافون مثل هم برداشتیم
و مینا دوتا تی-شرت خیلی خوشگل خرید و منم سه جفت جوراب. بعد هم طبق تصمیمی که از مدتها قبل گرفته بودم سه طبقه استند خریدم برای کنار میز تحریرم و دیگه پریدیم تو تاکسی و پیش به سوی منزل!
مامان و بابا منتظرمون بودن و کلی مینا رو تحویل گرفتن جلوی چشمای معصوم من! 
بعدش دیگه لباس عوض کردیم و آبی به سر و رویمان زدیم
و مامی زحمت کشید چایی ریخت دور هم خوردیم و دیدم مامان مواد سالاد رو گذاشته می خواستم درست کنم که مینا داوطلب شد دادم بهش و خودمم سس رو درستیدم و رفتم نماز خوندم و بعدم نشستیم به صحبت تا داداشی و خواهری اومدن و سفری انداختیم جاتون خالی مامان سوپ جوجه درست کرده بود و چلو مرغ
. منم دیشب ژله ی به شکل نیمرو درست کرده بودم
که مینا به شدت سورپرایز شد و خیییییییلی خوشش اومد و تا عصری که می خواست بره دلش نمیومد بخورتش!

ناهار رو خوردیم که حدودا یکساعتی طول کشید از بس هی حرف می زدیم خواهر! 
بعدم لباسهایی که خریده بودیم رو پرو کردیم با کلی هرهر و کرکر!
اون سارافون هایی که مثل هم برداشتیم خیلی توی تن قشنگ و شیک بود.
لباسهای مینا هم خیلی خوشگل بود یکیش فسفری بود که یه قورباغه ی بزرگ عینکی روش داشت که منم یه جفت جوراب نو داشتم اون رنگی بهش جایزه دادم! (از مشهد و از مغازه ی پسر عمه م حدود پنجاه هزار تومن جوراب خریدیم من و خواهری!)
. یه جایزه ی دیگه هم بهش دادم که خوبیت نداره اینجا بگم!
عکس هم گرفتیم و بعد ناهار استند رو سرهم کردیم خیلی سخت بود همه ی زحمتش رو مینا کشید
چون همون اول مهر برای اتاقش تو خوابگاه رفتیم باهم شش طبقه براش خریدیم. کار سختی بود یه قسمتشم مشکل داره که باید ببرم عوضش کنم اما باحاله! آبی تیره هست. 
بعدم دیگه لپتاپ روشن کردم و کمی باهم فیلم دیدیم و حدود ساعت 5 بود که آماده شد بره منم لباس پوشیدم که تا سر کوچه باهاش برم. سوار تاکسی که شد اومدم خونه.
ظرفای ناهار رو مامان اینا شسته بودن منم آشپزخونه رو جمع و جور کردم و ولو شدم اینجا! 
روز خیــــــــــلی خوبی بود
پ.ن1: اینم که وضع اینترنتمون!
محاصره شدیم! 
پ.ن2: اینجا یه سری سیمکارتهای همراه اول رو خود به خود خاموش کردن تا برن یه هزینه ای بدن و از TCI به MCI تبدیلش کنن. نمی دونم تا کی قراره این وضع رو تحمل کنیم و صدامون در نیاد!
پ.ن2: آقا چی چی سرده!
پــَـع!! همش باس بریم دبلیوسی از شدت سرما!
پ.ن3: خیلی دوستتون دارم. خیلی دلم بهتون خوشه دوستای گلم.
چند تا عکس در ادامه ی مطلب..
بـــچــلـــون!
سلاااااااااام به همه ی مهربونای خودم
قربون دلهای پاک و مهربونتون واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم بابت پیامهای تسلیت پر از مهرتون و امیدوارم همیشه سالم و تندرست و سلامت در کنار عزیزانتون سالهای سال عمر با عزت داشته باشین و عاقبت به خیر بشین.
اول از همه:
صبح دوشنبه ی هفته ی قبل یعنی همون روزی که ما توراه مشهد بودیم، پدر مانی قلبش رو درحالی عمل کرد که پزشکها گفته بودن %10 بیشتر امید به بهبودی نیست و مانی و همه ی اعضای خانوادش بسیار نگران و ناراحت بودن منم که از این طرف غصه دار فوت عمه بودم از طرف دیگه هم به شدت دلشوره ی بابای مانی رو داشتم و مدام از همه می خواستم برای سلامتی پدرش دعا کنن...
خلاصه مانی هم با مصیبت مرخصی گرفته بود تا بره باباش رو ببینه
. داداش بزرگه (که جیگر منه) هم رفته بود بیمارستان کنار باباشون بود. شارژ باتری گوشی مانی تموم شده بود برای همین زنگ زدم به داداش بزرگه درحالیکه قطار در حرکت بود
و آنتن هی قطع و وصل میشد. دلم تاپ تاپ میزد که بالاخره تونست جوابمو بده و گفت خوشبختانه خطر رفع شده ولی هنوز باباشون به هوش نیومده (که روز بعد به هوش اومد و حال عمومیش خوب بود). از منم یه عـــــــالمه تشکر کرد که تماس گرفتم و احوالپرسی کردم
. به مانی خبر دادم خیلی خوشحال شد. هم به مانی هم به داداشش گفتم که دوستای مهربون من برای باباشون دعا کردن و هردوشون کلی ازمون تشکر کردن! 
عصرشم که رسیدیم مشهد و پسر عمه ی گلم اومد دنبالمون از راه آهن مستقیم رفتیم مجلس ختهم عمه. خب اینجاش رو زیاد توضیح نمیدم چون نمیخوام ناراحتتون کنم فقط برای سلامتی و طول عمر همه ی پدر و مادرا از صمیم قلبم دعا میکنم...
مشهدی ها (یا دست کم توی فامیل ما) اینجوری رسمه که دو روز کامل مجلس ترحیم میگیرن + ناهار و شام. بعدشم میره تا هفتم که روز جمعه بود و بازم ناهار و بعدشم سرخاک...
و امــــــا!! یک سری ماجراهای اکشن هم اتفاق افتاد راجع به همون جریانی که قبلا براتون توی قصه گفته بودم و فکر میکردم ماجراش تموم شده نگو نشده!
حالا بعدا خصوصی کلی غیبت دارم براتون تعریف کنم!
کلا ما مدام یا خونه ی عمه ی مرحومم بودیم یا توی مراسم و سرخاک. فقط یکبار با شوهر دخترعمه م که تازه عقد کرده
و شوهرش خیلی پایه س رفتیم بازار فردوسی که همون پسر عمه ی گلم اونجا دوتا مانتوفروشی داره. خواهری از مغازه ش یه مانتو برداشت و منم سه تا کیف و دوتا گرمکن خریدم و یه لباس جیگولی. 
خدارو شکر سه بار قسمت شد رفتیم حرم امام رضای عزیزم که عقشولی خودمه
و کلی باهاش درددل کردم و روز آخرم کمی خشونت به خرج دادم و تهدیدش کردم!
والا!
مهربون که حرف میزنم خیلی طولش میده تا حاجتمو بده!
ضمنا اونجا با گوشیم مرتب وبلاگ رو چک میکردم
و کامتهاتون رو می خوندم و توی حرم برای همه ی شما جیگرای خودم دعا کردم و دورکعت نماز به نیت همتون خوندم ایشالا همه به حاجاتتون برسین نفسای من.
فعلا این حاضری رو از من داشته باشین تا به زودی بیام یه پست دومتری بذارم!
تـ ـقــ ــد یــــ ــ ـر نـــــامــــهـــ ـ
دوستای نازنینم:
سارا مامان کامیاب عزیزم
، مامیچکای مهربونم
، مرمری گلم
، مگی دوست آرومم
، مانیای مهربونم
، نسیم نازم
، افسانه ی شفیعی گلم
، نورث خوشگلم
، شاذه ی باوقارم
، سحرکوچولوی مهربونم
، سحر سگ اخلاق خودم
، شاپرک مهربونم
، یلدای بینظیرم
، مهتاب خانومی
، تی تی نازم
، نیلوفری خوشگلم
، نیلوی عزیزم
، مامان کوروش کوچولو جیگر خاله ماهی
، الهه ی گلم
، سیندرلای خوشگل موشگل خودم
، شبپرک عزیزم
، مونس خانومی
، شیوا دوست جدیدم
، هبه ی گلم
، شادی جونم
، میس میم خوش اخلاقم
، میس سون نامرئی!
، سایه ی گلم
، هستی مهربونم
، نگین گلم
، ماهی خانومی همزاد عزیزم
، معصومه ی عزیزم
، فرزانه ی گلم
، نارسیس خانومی
، نازنین عزیزم
، شیدا خانومی باشخصیتم
، آنای مهربونم
، بهناز خانوم کنکوری
، فهیم عزیزم
، فنجونه ی گلم
، آن شرلی خانومی
، مهندس بیسکویت خور محجوبم
، نازی میکروب صورتی دوست داشتنیم
،نگاریتای نازنینم
، پرستش عزیز
، شکوه عزیز
، مهرشین گلم
، فاطمه خانومی اورجینال
، شکوه عزیزم
، مجنون مهربونم
، افسون(عروس شیرازی) خوشگلم
، پرین خانومی کم پیدا
، مهتاب مهربونم
، گیلاسی خواهر خوبم
، خانومه ی خارجی و باکلاسم
، مهتاب سادات عزیزم
، و سایر دوستانی که پیام تسلیت گذاشتید و برای سلامتی پدر مانی دعا کردید...
به دلهای پاک و نفسهای حق و قلبهای مهربونتون ایمان دارم و از صمیم قلب از خداوند بزرگ می خوام که یاری کنه که در زندگیتون جز خوبی و سلامتی و نشاط و دل خوش چیزی نبینید
و سایه ی عزیزانتون سالهای سال بالای سرتون به خوبی باشه و هرگز محتاج دکتر و بیمارستان نشید...
پ.ن1: بابای مانی وقتی بعد دوروز به هوش میاد و مانی رو بالای سرش میبینه، میگه «کی منو میبری اصفهان عروس گلمو ببینم؟؟»
مانی هم قول داده بهش که اولین مرخصی که بهش دادن رو بیان اصفهان...
پ.ن2: خیلی دلم براش تنگه...

دوستتون دارم مراقب خودتون باشین تا به زودی..
سلام مهربونای من..
من برگشتم..
ایشالا به زودی براتون تعریف میکنم.
ممنونم از همراهی و همدلی شما که انقدر به زندگی من گره خوردین..
فردا خواهم نوشت..
صبح زود بهمون خبر دادن عمه ی کوچیکم دیشب به رحمت خدا رفته...
شب ساعت هشت راه می افتیم بریم مشهد..
براش دعا کنین جاش خوب باشه..
اگر حالشو داشتین یه فاتحه هم بفرستین..
برگشتم حتما سرمیزنم و اگر شد با گوشیم چک می کنم وبلاگ رو.
ببخشید که ناراحتتون کردم دوستای گل مهربونم..
عمر خودتون و عزیزانتون طولانی و توام با سلامتی..
مراقب خودتون باشین دوستای عزیز و نازنینم..
سلام جیگر طلاهای خودم
اول از همتون می خوام برای بهبودی پدر مانی دعا کنین. بیمارستان بستریه و احتمالا یکشنبه قلبش رو عمل کنه.
خواهش میکنم برای بهبودیش و موفقیت عملش دعا کنین قربون اون دلهای پاک و مهربونتون برم...
خــــــــب
دختر خالم که معرف حضورتون باس باشه! یکماه از خودم بزرگتره و خیلی باهم جوریم. من دبیرستانم رفتم یه مدرسه غیر انتفاعی بسیـــــــار عالی
که به شدت توی درسهام درخشیدم و معدل دیپلمم 19.75 شد.
برای کنکورم درسهایی مثل زبان و ادبیات و عربی رو اصلا نیاز نداشتم بخونم فقط تست زدم ازبس باهامون کار میکردن و خودمونم درس رو جدی میگرفتیم. خلاصه وقتی خاله اینا دیدن من از این مدرسه خیلی تعریف میکنم دخترخالم رو پیش دانشگاهیش اینجا ثبت نام کردن. یعنی من سه سال و دخترخاله یکسال این مدرسه درس خوندیم و بعدم نخود نخود...
آمـــــــــا
درست سال 80 وارد این مدرسه ی دوست داشتنی (هدف-خیابون سیدعلیخان)
شدم و تا الان که ده سال میگذره همچنان با دوتا از دبیرانم (آقای عطایی دبیر زبان و آقای هادیان دبیر ادبیات) در تماسم. مخصوصا آقای عطایی که یکی از انگیزه های شدید من برای انتخاب رشته ی زبان بود و همیشه موفقیتهامو مدیونشم..
سالی یکبار هم باهم میریم مدرسه و بهشون سر میزنیم و خدا میدونه چقدر ابراز خوشحالی می کنن. اخلاق منو که میدونین! با احدالناسی تعارف و رودرواسی ندارم!
با دبیرامم مثل دوستام راحت و صمیمی حرف میزنم کلی می خندن.
دیروز بعد از هماهنگی با آقای عطایی و دختر خالم، صبح ساعت نه و نیم با دخترخاله راه افتادیم سمت مدرسه و سر راه هم به پیشنهاد من یه جعبه شکلات فانتزی گرفتیم قرار شد یواشکی بدیم به آقای عطایی. (یه بار شکلات دادیم دفتر هاپولی شد اصلا به دبیرامون ندادن برا همین نمیدیم دفتر!)
تا رسیدیم تو کوچه ی مدرسه، اول سریع از تابلوش که یک دنیا خاطره بود عکس گرفتم و بعدم از هم زیر همون تابلو عکس گرفتیم.

بعد وارد مدرسه شدیم...
باز هم یک دنیـــــــــــــــا خاطره.. انگار تک تک همکلاسی ها و دوستام رو اونجا میدیدم... هردومون ساکت فقط حیاط خالی مدرسه رو با اون تک درخت عجیب و دوست داشتنیش نگاه می کردیم..
یادم می افتاد به هیاهویی که بعد از هرکلاس توی حیاط میشنیدیم.
با نگار و زهرا و میترا (که فنلاندی بود) میرفتیم از دکه ی آقای سعیدی چیپس میخریدیم و باهم می خوردیم و راجع به کتابهای تست جدید حرف میزدیم!
بعدم آقای عطایی که در ظاهر بسیار خشن و جدی بود ولی من از همون اول قلب مهربونش رو کشف کردم تا از پایین پله ها پدیدار میشد، بدو بدو میرفتم توی کلاس میگفتم "بچه ها! اومد!"
و بچه ها حسابی میترسیدن و من غش غش میخندیدم! آقای عطایی میومد توی کلاس با اخم بهم میگفت "ماهی! صدات تا سر کوچه میاد! چه خبرته دختر؟!" و من باز غش غش میخندیدم
و آقای عطایی هم خندش میگرفت صورتش رو پشت کتابش قایم میکرد که روی بقیه باز نشه! 
اشک توی چشم هردومون اومده بود با یاد آوری اون روزا.. بعد دیگه رفتیم سمت دفتر و دفتر دار (که جدید بود) راهنماییمون کرد دفتر دبیران مرد. درب دفتر رو یواشکی باز کردم دیدم آقای عطایی با همون جدیت و مهربونیش توی دفتر تنها نشسته بود. دیدم حواسش نیست یهو پریدم تو دفتر و گفتم "سلااااام!" بنده ی خدا سه متر پرید بالا از ترس!
بعد زد زیر خنده و گفت :«علیک سلام! ماهی تو کی میخوای بزرگ شی؟! تا کی قراره مثل خرگوش بپری توی دفتر؟!!» 
دیگه اونجا بودیم و دبیرا رو میدیدیم و اونا هم از دیدن ما خیلی خوشحال میشدن و اکثرا اسم من یادشون بود چون من سه سال اونجا بودم. آقای هادیان دعوتمون کرد سر کلاسش برای بچه ها نیمساعتی صحبت کردیم و از سابقه تحصیلاتی و روشهای درس خوندنمون گفتیم. بعدم رفتیم که خدافظی کنیم زنگشون خورد ناهار آوردن برای دبیرا ما می خواستیم بریم مدیرمون نذاشت و به زور نگهمون داشت برای ناهار (جاتون خالی شوید پلو با کوکوسبزی
) که خیلی چسبید.
یکی از خانومهایی که دبیر عربی بود گیر داده بود اسم و مشخصات منو می خواست و میگفت یه پسر خوب برات سراغ دارم از آشناهامون بهم سپرده براش دختری با مشخصات تو پیدا کنم! حالا هرچی میگم آقا مارو بیخیال شین ول کن نبود! آخرش با خنده گفتم فعلا دست دخترخاله رو بند کنین از من مسن تره گنا داره!
دیگه مشخصات دختر خاله رو نوشت گفت اگر مورد خوبی پیدا شد زنگ میزنم بهت. به منم گفت فکر نکن ولت میکنم از مدیرتون شمارتو میگیرم! پیله ای بود ها!
بعد از ناهار هم از آقای عطایی خواستم اجازه بده بریم سر کلاسش بشینیم به یاد اون روزا! ایشونم اجازه داد و قرار شد ده دقیقه بریم و بعد دیگه پاشیم بریم خونه! آقا ده دقیقه شد یکساعت و نیم! اولش که درس رو شروع کرد من و دختر خاله به یاد اون روزا بودیم من حسابی بغض کرده بودم دخترخاله برگشت گفت "ماهی یعنی واقعا ده ســـــال گذشته؟؟؟" آقا من اشکم سرازیر شد خودشم گریه ش گرفت!
من خیلی آدم خاطره بازی هستم همیشه دوست دارم گذشته های شیرینم رو مرور کنم. ولی خاطرات مدرسه واقعا دیوونه م میکنه. بهترین دوران تحصیلیمو توی این مدرسه با بهترین دبیرا گذروندم..
خلاصه بعد از کلاس آقای عطایی ازمون عذرخواهی کرد که کلاسش ممکنه برامون کسل کننده بوده باشه که ما به شدت رد کردیم فرضیه ش رو! گفتم منکه یاد همون روزا و همون شیطنت ها و استرس ها افتادم!
بعدم یواشکی شکلاتش رو دادیم که کلی تشکر کرد و بعدم از دبیرا خداحافظی کردیم و از مدیرمون و مدیر ازم خواست بعد از اتمام درسم بیام توی همین مدرسه برای تدریس زبان که گفتم اگر اصفهان باشم با افتخار قبول میکنم این پیشنهاد رو.
بعدم دیگه برگشتیم خونه و عصرش رفتم آموزشگاه کلاس خصوصی داشتم.
دو شنبه هم با دختر خاله رفتیم زاینده رود نوردی از پل بزرگمهر تا پل خواجو پیاده روی کردیم و ازا ونجا هم رفتیم سی و سه پل اونجا رفتیم فست فود "سیتی استار" پیتزا خوردیم
که پیتزای مخصوصش فقط نون و پنیر بود هر از گاهی یه کالباسی قارچی چیزی هم از دستشون در رفته بود ریخته بودن! حیف پول واقعا! ولی خوش گذشت و کلــــــــــی حرف زدیم مخصوصا دختر خاله بعد از به هم خوردن نامزدیش یه سری حرفا توی ذهنش مونده بود و سنگینی میکرد و کسی رو نداشت که بهش بگه (با مامانش راحت نیست توی این مسایل) منم که سنگ صبــــــور!! کلی باهم حرف زدیم و دلداریش دادم.
پ.ن1:
داشتم این پست رو می نوشتم مانی اس ام اس داد:
- ماهی چندتا واسه بابام دعا کردی؟
اشکم سرازیر شد. خیلی دلم سوخت
. خیلی سخته عزیزت توی بیمارستان باشه تو شهر غریب و هیچ کاری از دست تو بر نیاد...
- خیلی دعا کردم عشق مظلوم و معصومم.... به اندازه ی پدر خودم دوستش دارم. خدا سلامتیش رو بهش برگردونه...
- ماهی میترسم..
-توکلت به خدا باشه پسر آرومم. مثل همیشه آروم باش و از خدا کمک بخواه.
بچه ها خیلی دعا کنین. حالا باز مانی و دوتا برادرش از آب و گل در اومدن ولی خواهر هشت سالشون... دعا کنین بچه ها...
پ.ن2:
با نورث حرف میزدم، وقتی دید به خاطر بابای مانی ناراحتم، گفت نگران دخترکوچولوشی؟ گفتم اونم هست ولی مهمترینش اینه که هرچی مانی رو ناراحت کنه منم ناراحت میکنه. الان مانی چندروزه تو خودشه منم دقیقا همینجوری شدم
.نورث گفت: «این نشون میده عاشق هم هستین. عشق واقعی یعنی همین که از ناراحتی عشقت ناراحت باشی..» حرفش خعلی به دلم نشست...
پ.ن3:
مربی باشگاهم انقد ناز و مهربون و خوش هیکله با هرکی راجع بهش حرف میزدم می گفتم :«من بالاخره یه روز بغلش میکنم!!» جدی کیف میکردم میدیدمش. امروز رفتم باشگاه 9 تا 12. بعد دیدم مربی داره میگه که قراره یه مربی جدید بیاد هممون ناراحت شدیم
و علت رو پرسیدیم، گفت مشکلی پیش اومده که باید از اصفهان بره و توضیح بیشتری نداد فقط بهمون دلگرمی داد که مربی جدید از دوستای خودشه و روشش مثل خودشه و خلاصه... پیش خودم فکر کردم "حالا یه بار تو عمرم دلم خواست یکیو بغل کنم ها! گذاشت رفت!!"
بعد دیگه ساعت 12 که لباس پوشیدم برم خونه، ازش تشکر کردم برای روحیه و انگیزه ای که داد بهم، پرسیدم چی شده که نمیتونین بیاین؟ گفت برای کاری مجبورم برم شیراز. گفتم خودتونم انگار اصفهانی نیستین! گفت نه من شیرازی ام نامزدم اصفهانی! گفتم چه باحال منم اصفهانی ام نامزدم شیرازی! کلــــــــی ذوق کرد و برای هم آرزوی خوشبختی کردیم. بعد تا باهاش دست دادم خودش بغلم کرد!
ها ها ها!
اگه میدونست چشمم دنبالشــــــه!!!
پ.ن4:
از شنبه باید برم دانشگاه.. کی حالشو داره ای خدااااا!!
پ.ن5:
عروسمون برای تولد داداشم کیک گرفت و اومد خونمون دور هم بودیم یه عالمه عکس گرفتیم عکسهای تولد خودمم هست که یه سریش رو کنار گذاشتم بذارم براتون. اما فعلا دل و دماغ عکس و آپلود و اینارو ندارم.
ایشالا به زودی...
پ.ن6:
به زودی رمز رو عوض می کنم. دلیلشم واضحه. توی ایمیلم دیدم به تعداد زیادی رمز دادم که از همون زمان ناپدید شدن! بعضی ها همینجوری هستن محض سر در آوردن از کار بقیه میان هی اصرار و التماس برای رمز، بعدم سرک میکشن و بی صدا میرن.
برای من مهم همین تعداد محدود از دوستای گلم هستن که همیشه همراهمن.
بقیه راحت باشن کلا!
پ.ن8:
درست لحظه ی انتشار این پست، مانی از توی خیابون که رفته بودن گشت بهم زنگید.
گفتم سختت نیست صحبت کنی؟ گفت اومدم یه جا قایم شدم صداتو بشنوم انرژی بگیرم و برم.. انقد صداش گرفته و ناراحت بود. خدا کمک کنه بهشون به خانوادشون. ناراحت جاری هم هستم طفلی نمیدونه ذوق نی نی ش رو داشته باشه یا نگران پدرشوهرش باشه...
پ.ن7:
دعا یادتون نره خوشگلای من
دوستتون دارم مراقب خودتون باشین تا به زودی...
سلااام به همه ی خوشگلا و تپل مپل های ننه ماهی
امیدوارم همتون خوب و خوش و سلامت و سرحال باشین
والا جونم براتون بگه تحت تاثیر رفاقت با دوستان ورزشکار، و غور و تفحص در وضعیت سلامتی خودمان، رفتیم بدنسازی نام نویسی کرده و شروع کردیم به باشگاه رفتن!
بعــــله! اینجوریاس!
اولش با نورث که خدای بدنسازیه مشورت کردم که کدوم فعالیتها رو داشته باشم نورث پیشنهاد داد کار با دستگاه برم. اما روز اول مربیم گفت اگر وقت داشته باشی و ایروبیک هم بیای خوبه. منم که جوگیر! گفتم باعشه! میام!
این شد که الان در هفته سه روز میرم باشگاه یکساعت ایروبیک و دوساعت کار با دستگاه
. البته این دوساعت اختیاریه تا هروقت که برنامه ای که مربی بهم داده تموم بشه هستیم دیگه!
روز اول قد و وزن و سایز رو گرفت و طبق اون یه برنامه برام نوشت و تمریناتی که باید با دستگاههای مختلف انجام بدم و تعداد ست ها و اینا
. معمولا یکساعت و نیم طول میکشه که همه ش رو برم. بعد قاچاقی میرم سر بعضی دستگاهها که ازشون خوشم میاد و تا اتمام تایم باشگاه که همانا ساعت 12 هست کار میکنم
. جوگیریه دیگه خواهر! 
اما خییییییلی حال میکنم! بعدش روز اول که رفته بودم در مقابل هیبت هایی که اونجا بودن
جوجه ای بیش نبودم!
دوتاشونم که باهم رفیق بودن گفتن تو که اضافه وزن نداری واسه چی اومدی ورزش؟؟؟ گفتم واااااا!! مگه هرکی اضافه وزن داره ورزش میکنه؟! هدف من سلامتیه جانم!
بعد زودی در رفتم چون اگه یکیشون با پشت دستش میزد بهم املت میشدم رو دیوار! آره ننه!
آمـــــا! اوه اوه که از بس بدنم ورزیده و آماده بود بعد از دوروز بدنسازی و یک روز ایروبیک چنان بدن دردی داشتم که تکون نمیتونستم بخورم!
خواهرم و دوقلوهاش هم اینجا بودن و جمعه خونمون مهمونی قرض الحسنه فامیلی بود. دیگه با هر مصیبتی بود مهمونی رو گذروندیم و امروزم رفتم باشگاه انقده خوب و خلوته! امروز ساعت ده رفتم حدود 7-8 نفر مشغول تمرین بودن یکساعت بعد شدیم سه نفر نیمساعت آخر تمرینم فقط من بودم و شونصد تا دستگاه خالی و صدای بلند مدرن تاکینگ که دل و میبره کربلا!![]()
حالی داد رفقا جاتون خالی!
به امید خدا می خوام ورزش رو دیگه دائمی برم و ولش نکنم. دوسال پیش با دختر خالم یکی دو دوره رفتم ایروبیک یه باشگاه دیگه که انقدر شلوغ بود از همون دقایق اول فضا معطر و عرفانی میشد که نمیشد نفس بکشی
بعدم کسی کاری نداشت جلسه ی اولته یا هدفت از ایروبیک چیه! مث گلابی میریختن همه رو توی یه سالن و تمرین میدادن و تمام! حسابی خورد تو ذوقم. برای همین بیخیال شدم تا اینکه این باشگاه رو نزدیک خونه کشف کردم و پیاده پنج دقیقه راهه تا برسم. فعلا که خوشحالم! امیدوارم خوشحال باقی بمونم.
مانی هرروز سراغ میگیره که چه تمریناتی انجام دادم و حسابی ذوق میکنه و از چهارشنبه شدم "همسر ورزشکارم"! 
بهش میگم حواستو جمع کن رو حرفم حرف بزنی دوتا ضربه ی خفن بهت میزنم خروسک بگیری!
پسرم استرس گرفته از بس تهدیدش کردم این چندروز!
این از این!
نمرات کامل دوتا از درسامون رو دادن. یکیش 17.5 شدم که خیلی کم داده نامرد می خوام دوشنبه برم یونی دعوا! حالا استادمون استاد راهنمای پایان نامه م هم هست در آینده و بسیار دوس داشتنی و جیگره حیف که نمیشه بش فش داد! امیدوارم برم مذاکره نتیجه ای داشته باشه!
اون یکی هم که انقدر امتحانش داغون بود تنها امتحانی بود که خدمتتون گفتم خیلی بد دادم و فکر میکردم می افتادم دیشب نمره زده 14 شدم مانی کلی ذوق کرد که نیفتادم!
امیدوارم اون دوتای دیگه رو خوب نمره بگیرم معدلم نیاد زیر 16. یه تحقیقم باید بدم برای درس آواشناسی تا نمره رو اعلام کنه. ایش! 
و در آخرررررررر
امشب جاری پیام داد احوالپرسی و اینا. جوابشو که دادم گفت:
- خوبی زن عمو؟
پس چرا نمیای پیش ما زن عمو جون؟؟
- ها؟!؟
چی داری میگی؟!؟ واااااای نی نی قورت دادیییییییی؟؟؟
- اوهوم!
برام دعا کن.. اولین نفر به تو گفتما!
ببین چقدر دوستت دارم...
-واااااای نازییییی مبارک باشه مامان کوچولو! ایشالا که به خوبی دوران بارداری رو طی کنی و زایمان راحتی داشته باشی و قدمش خیر باشه برات.
- کاش پیشم بودی ماهی جون. دلم یه خواهر مثل تو می خواد.
- حالا دیگه صمیمی نشو!
ضمنا ما تو فامیل رسم داریم اسم بچه رو زنعموش انتخاب میکنه!
پس زیاد به مغزاتون فشار نیارین!
- ای بلا!
بگو ببینم چی در نظر داری واسه بچم؟
بعدش کلی سر اسمهای مختلف کل کل کردیم البته تفاهم توی سلیقه مون زیاد بود تا ببینیم چی میشه.
پ.ن1: برای پدر مانی دعا کنین بیمارستانه به خاطر ناراحتی قلبیش..
پ.ن2: تولد خواهری و نورثی و داداشی گلم هم مبارک!
خب دیگه پاشین برین سر خونه زندگیاتون زشته همش نشستین اینجا وبلاگ می خونین!
عاشقتونم
برین ادامه هم یه کم بخندین و برین پی کارتون
ادامه مطلب
سلام علیکم جمیعا!
خوبیــــــــــــــــــــــــــــــن؟؟؟ آقا سولاخ دماغ مورچه رو دیدین؟؟؟ دلم براتون همونقدری شده بود!
وای ننه چی چی سخت بود این امتحانا ترکیدم!
خوبه پنش تا بود فقط! زندگینامه اجدادمون اومد جلو چشامون!
ولی خب مجموعا امتحانامو خوب دادم. منتها همونطور که در جواب کامنت رفقا عرض کردم دانشگاه اصفهان به کم نمره دادن معروفه! اینه که خیلی نمیشه روش حساب کرد چی میشه عاقبتمون! دعا کنین عاقبت به خیر شیم!
خب شماها چه خبر؟
ازتون خیلی بی خبر نیستم گاهی که خسته از درس میشدم شبا قبل خواب میومدم می خوندم هم کامنتهاتون رو هم وبلاگهاتون رو اما فرصت جواب دادن به کامنتها یا کامنتگذارون نداشتم! ایشالا تو شادیاتون جبران کنم مادر!
جونم براتون بگه ...
از اولین امتحان با مینا قرار میذاشتیم شبا باهم بیدار میموندیم و کلی اس ام اس میزدیم و رفع اشکال می کردیم و درس می خوندیم. گاهی تا سه اینا بیدار میموندیم. 
حالا منتظریم ببینیم نمره هامون چطور میشه دیگه...
ول کن این حرفا رو خودت خوبییییییی؟؟؟؟؟
یه اتفاق خیلی عالی که درست میون امتحانا افتاد دیدار با آقایی بود
که در پست بعدی خصوصی می نویسم. 
فعلا اومدم یه حاضری بزنم و عکس کادوها که قول داده بودم براتون بذارم
و بیام همـــــــــــتون رو بخونم ببینم کی داره چیکار می کنه! چندتا از دوستای گلم هم خواستن دوباره یه پست درباره ی پوست و مراقبتهاش بذارم.. چشم. البته من دکتر پوست نیستم ولی تجربیات(جدیدم) رو میگم شاید به دردتون خورد.
دیشب با جاری کلی اس ام اس بازی کردیم و خندیدیم به مانی میگم خدا به دادتون برسه زمانیکه ما خانوما باهم خوب باشیم و دودمان شمارو به باد بدیم!
اما خیلی دخمل فوق العاده ایه واقعا خوش به حال داداش بزرگه که همچین همسری نصیبش شده.
خب و اما تولد..
چهارشنبه که تولد بود فقط خانواده کادوهاشون رو دادن و می خواستن کیک بگیرن گفتم بذارین جمعه که عروس خانممون هم میاد دورهمی کیک بزنیم.
اما واسه اینکه روز تولدم شیرین باشم! خودم از قنادی آریا توی هزارجریب که بهترین شیرینی اصفهان به نظر من اونجاس، یه جعبه شیرینی ناپلئونی (که عقشه منه)
خریدم و یه جفت صندل هم برای مامی از "کفش 7" که همون کنارشه خریدم و رفتم منزل. عنایت دارین که بعد از امتحان بسیار سهمگین (semantics & pragmatics) بود
و البته خدمت دوستانی که به نظرشون این درسا آسونه باید بگم اگر فقط یک جلسه سر کلاس ما با این استاد بشینن کلا جهان بینیشون عوض میشه!
یعنی تایم امتحان که از 8 تا 10 بود یه کله داشتم می نوشتم تا استاد گفت وقت تمومه! اووووووووففف الانم یادش می افتم خسته میشم!
خلاصه چهارشنبه جاتون خالی شیرینی زدیم و جمعه که عروس خانوم اومد مامان و بابا رفتن کیک خریدن بدین قرار:

و بقیه عکسها در ادامه مطلب...
بچلون!

روز تولد تو روز نگاه باران
بر شوره زار تشنه بر این دل بیابان
روز تولد تو گویی پر از خیال است
یاس و کبوتر و باد در حیرت تو خواب است
ماهی خانوم سالروز میلادت مبارک
با آرزوی بهترین ها برای تو






خدایا از اینکه وسط اینهمه بدبختی و امتحان و جزوه ها و کتابهای خارجکی گنده، سریال هشدار برای کبرا 11 رو اختراع کردی از تو مچکرم!
با عرض سلام خدمت دوستان گرامی، اینجانب مشغول درس خوندن برای امتحاناتم و شنبه یکیشو دادم که بسیار سهمگین بود (سخت ترین درس این ترم-phonology) که خدارو شکر بد نشد! یعنی درواقع چشم امیدمون به دستان پرمهر استادمونه!
دومیشم که استادش داغونه و اصولا اگر یکی خیلی باهوش و خرد و دانش باشه میتونه 15 بشه! که خب ما جزو اون دسته نیستیم امیدوارم پاس بشه فقط! یعنی جزوه ش 140 صفحه شده که نوشتم! (خودش نه کتاب معرفی میکنه نه منبعی در اختیارمون میذاره، فقط میاد تو کلاس پشتش رو میکنه به ما شروع میکنه با یه لهجه بریتیش درس میده و الفرار!)
حالا این امتحان خوشگلمون چه روزیه؟؟؟
چهارشنبه!
روز میلاد با سعادت بنده!
فکر کن!
دلم برای همتون تنگ شده بعضیارو تند تند خوندم اما هم فرصتم خیلی کمه هم دسترسیم به نت.
بعد امتحانا حتما جبران میکنم.
ببخشید که نرسیدم کامنت ها رو تایید کنم. فرصت جواب دادن اصلا ندارم. ولی مرسی از همه ی شما گلهای باغ زندگی
برای همتون بهترین آرزوها رو دارم دوستای گلم
یه عکس دیگه در ادامه مطلب منتظر ماست بیا تا برویم! 
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |
