¤*• دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم ¤*•

مامان قشنگم منو "ماهی" صدا می کنه. آرزوم شادی همه ی آدماست...

الوعده وفا!

سلام به همه ی دوستان عزیز

اکنون که این پست را می خوانید بدانید و آگاه باشید که اکانت اینترنتمان ته کشیده و داریم از هدیه ی شاتل که هر دوره شامل حالمان می گردد مستفیض می گردیم!

لذا فرصت را غنیمت شمرده و سخن کوتاه می فرماییم و میرویم سراغ قولی که داده بودیم!

عکس از هنرنمایی های ماهی بانو در مطبخ دربار و مقداری از خریدهایی که در مدت تعطیلات انجام دادیم! و تعدادی هدیه!

باشد که مقبول افتد!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین 1390 ساعت 10:41 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | نظرات()


بازگشت گودزیلا!

سلاملیکم! حالتون چطوره؟ خوبین خوشین سلامتین؟

مارو نمیبینین حال می کنین؟

من که دلم براتون  حسابی تنگولیده بود. خب قبلا که گفته بودم دختر عمه ی عزیزم اومده بود و از همون روز(که ماشین هل دادیم) تا دیروز پیشمون بود. تازه دوباری هم خواهری اینا از تهران اومدن و سرگرم بازی با کوچولوهاش بودیم و گردش و تفریح و عید دیدنی های تکراری. تازه تر هم!! خانواده ی عمه کوچیکه چندروز بعد از تعطیلات توی ایرانگردیشون یه سر هم به ما زدن و دوروزی اینجا بودن. اینه که ما اغلب عیدا میزبان هستیم. البته توی این مدت به خیلی از شما دوستای عزیزم سر می زدم اما فرصت نوشتن نداشتم (راستش گاهی هم که فرصت میشد، نوشتنم نمیومد) خلاصه...دیروز دختر عمه برگشت مشهـ.د و کلی تهنا شدم.. جاش خیلی خالیه. قبلا درباره ی خانواده ی این عمه (که خود عمه ی نازنینم دوسال پیش به رحمت خدا رفت) گفته بودم که بی نهایت مهربون و بی شیله پیله هستن. برای همین بیشتر از بقیه با اینا حال می کنم کلا کاری به کار کسی ندارن و اهل کلاس گذاشتن نیستن (برعکس چندتایی از فامیل) و خلاصه که بدجور به دل میشینن. برای همین چه وقتی ما میریم مشهد از دیدنشون سیر نمیشیم چه گاهی که اینها میان اینجا.

توی این مدت که دختر عمه (ندا) اینجا بود، تقریبا هرروز صبح تا شب بیرون بودیم و گردش و تفریح به همراه خواهری که توی تعطیلات چند روزی سرکار نرفت و سه تایی میرفتیم ددر! کلی می خندیدیم و خوش می گذروندیم. یعنی انقدر رفتیم بازارهای نقش جهان، که دیگه تقریبا فروشنده های بازار نقره و لوازم آرایشی می شناختنمون! خرید هم زیاد کردیم که حتما در پست بعدی عکساشون رو می ذارم. راستی چند باری هم هنرمند شدم و رفتم آشپزخونه و غذا درست کردم! البته نه خورش و این چیزا ها! منو که میدونین تو کار فست فودم! یه بار پیتزا درست کردم دوبار اسنک و یه بار هم لازانیا. ژله ی خورده شیشه هم درست کردم که خیلی خوشمزه بود (تجربه ی اولم بود). حالا بعدا عکس میذارم ببینین ازم تعریف کنین!

روز سیزده هم رفتیم یکی از پارکهای بزرگ شهر (به خاطر دوقلوهای خواهرم نمیشد بریم بیرون شهر) و خیلی خوش گذشت. قلیون هم برده بودیم واسه عملی هامون! بعد هی می خواستیم سبزه گره بزنیم هی رومون نمیشد، هی من به ندا نیگا می کردم اون به من، خلاصه نزدیم، بعد رفتیم سوار ماشین بشیم، دیدیم یه سبزه ی بسیار بزرگ روی سقف یه پیکانه، من و ندا هم یه اشاره به هم کردیم و د بدو! رفتیم یکی یه مشت (!! آخه دونه ای جواب نمیده) گره زدیم و کلی هرهر کرکر کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم! حالا ببینیم این پیکان حاجت میده یا نه!

اینم یه ماجرای باحال:

ندا مدتی میرفت ورزش بدنسازی. بعد یه بار در حین ورزش در اثر کشیدگی زیاد بدن، تاندون پاش آسیب میبینه و مجبور میشه پانسمان کنه. خب تا اینجای قضیه همه چی آرومه! وحشتناک ماجرا اینه که مامانم ازش پرسید:

-راستی ندا جون اون دفعه چرا پات توی پانسمان بود؟

ندا- توی باشگاه کا.نـ.دوم پام پاره شده بود!

من در درون خویش! ---->

من در بیرون خویش! ---->

پ.ن: درآمدم به صفر رسیده باید کم کم فتوسنتز کنم!

پ.ن2: این قالب با گوگل ریدر همخوانی نداره، دارم تلاش می کنم یه قالب خوب پیدا کنم که بشه ریدر رو بهش اضافه کرد. واسه اینه که لینکی نمیبینید روی صفحه اما فعلا از طریق وبلاگ روزانه هام که گوگل ریدر روش جواب میده دنبال می کنم نوشته هاتون رو.

پ.ن3: عزیز دلمان در شهر خود به سر می برند و ما بسی دلمان یه ریزه شده!

در قسمت آینده خواهید دید:

عکس از خریدهام، عکس از آشپزی ها و هنرمدنی هام!پیشنهاد های شمارو هم واسه پربار شدن مطلب پذیراییم!

دوستتون دارم، مراقب خودتون باشین تا به زودی...



+ نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین 1390 ساعت 10:25 ب.ظ توسط دی ماهـ.ـی خـ.ـانـ.ـوم | نظرات()